سینمای افغانستان در نمای متوسط

سینمای افغانستان

سینمای افغانستان : محمد شهاب اسلامی – فیلمساز و منتقد سینما

“در جامعه‌یی جنگ زده و سرشار از آسیب های اجتماعی چند جوان عاشق سینما تلاش می کنند تا به فیلمسازی ادامه دهند. آنها برای تامین هزینه ی ساخت فیلم هایشان مجبور هستند هر بهایی بپردازند. کسی نمی داند که چه سرنوشتی منتظر آنان است … ” این شاید طرح سناریویی باشد که روایتگر سرنوشت سینماگران جوان افغانستان امروز است.
عده ای بی رحمی و پیچیدگی این مدیوم را دریافته اند و با نیم نگاهی عقلانی در یک رابطه ی عاشقانه سرنوشت خود را آمیخته با جریان سینما فرض می کنند. تنی چند با شناختی نسبی که از ظرفیت رسانه یی سینما دارند وسوسه ورود و تثبیت یک موقعیت را در سر می پرورانند.

دیگرانی که متاسفانه کمیت شان هم اندک نیست به دلیل درک سطحی شان از ماهیت سینما و فقر دانش سینمایی موجود در جامعه، اسیر شکوه و جادوی سینما شده اند و ناخواسته سوار بر موجی که نهایتا به صخره یی کوبنده اصابت خواهد کرد زندگی خود را بر میز قمار گسترده اند. بگذریم که در افغانستان اساسا سینما و سینما رفتن همچنان نزد قشر کثیری تابو است و در این جغرافیا سینما یعنی قاب تلویزیون و لب تاب شخصی. چرا که سینماداری و سینماروی کلا دو امر تعریف نشده است.


اگر سینمای بعد از جنگ های داخلی افغانستان را در یک نگاه مرور کنیم، می بینیم که با روی کار آمدن دولت اول سیل کثیری از نهادهای سیاسی خارجی در افغانستان اعلام حضور کردند و با توزیع بودجه های گزاف سفارشی و غیر هدفمند از منظر ارتقای فرهنگ بومی سبب شدند تا توقع تولیدگر داخلی به شدت سهل طلب و بی ملاحظه پرورش پیدا کند.

جلب نظر سرمایه گذاران با ارایه ی رونوشت های تصویری ضعیف از خواسته های آنان که تنها ملاک سازنده های داخلی در آن ایام بوده نتیجه ای نداشت جز اینکه پس از تشدید ناامنی ها و خارج شدن سرمایه های خارجی از افغانستان حوزه ی تولید دچار رکود کمی شود و اندک چرخه ی ضعیفی که بهانه یی برای پرورش تکنسین تجاری بود نیز قطع گردد.

گواه این ارزیابی فاصله گیری عده ی زیادی از سازندگان آن دوره در بخش تولید است و دریغ از ماندگاری حتی چند تولید سینمایی. هم پای با این دوره البته سازندگانی بودند که یا متاثر از حضور خانه فیلم مخملباف میل به بازتاب شرایط جامعه با رویکرد هنری داشتند یا دستاوردهای تحصیلی آنان در خارج از افغانستان شرایط تولید مشترک با کشورهای اروپایی را برایشان فراهم می ساخت.

در همین جریان نیز فیلم های معتبر و معیاری با ظهور فیلمسازانی مثل صدیق برمک و عتیق رحیمی به جشنواره های جهانی معرفی شد و سینمای افغانستان در جهان دارای مخاطب خاص خود گشت.
لیکن اکنون دیگر حمایت های گذشته رنگ باخته اند و بی اثر جلوه می کنند. دولت عملا نسبت به سیاست های فرهنگی و هنری بی برنامه و بی توجه است. از دانشگاه کابل با همه ی نواقص سیستم آموزشی دانشجوی سینما فارغ می شود. جوانان دغده مند دوره ی قبل برای امرار معاش و ارضای روحی همچنان احساس وابستگی می کنند به این حوزه!
در چنین نابسامانی و آشفتگی مدیریت سینمایی – با توجه به اینکه هنوز معلومات مدون و قابل استنادی برای تاریخ نحیف و چند پاره ی سینمای افغانستان به مرجع تبدیل نشده – بهتر است از سینماگران بومی و مهاجر افغانستان با عنوان سینماگران معاصر یاد کرد و عنوان نسل چندمی را موکول کرد به سینمانویسان آینده. از این رو سینماگران معاصر افغان به دلیل یک سویه بودن جریان سینمای داخلی و عدم حمایت دولت در قالب جریانی موسوم به سینمای دولتی-تجاری مستقیما زیرمجموعه ی سینمای مستقل قرار می گیرند. سینمایی که شخصی است و نیاز باج دادن به مخاطب را مهم نمی داند. نگران نیست تا لزوما بودجه ی تولیدش برگردد.

تشنه ی استفاده از ستاره های سینمایی – که البته وجود ندارند – نیست و برعکس سینمای تجاری چشم و دلش رو به جشنواره های خارجی ست تا بعد از اینکه مورد تایید و تثبیت قرار گرفت راه را برای تولید بعدی هموار بسازد. اما خلا جهان بینی خاص یک فیلمساز مستقل و طرح آلترناتیوهایی که او می تواند به جامعه و جهان بیرون از خود بدهد اصلی ترین عاملی ست که نمی گذارد پویایی این استقلال حفظ شود. این معضل هم بر سینمای مستند و تجربی سایه افکنده و هم بر حوزه ی داستانی کوتاه و بلند …!


سرگذشت پدیده ی فیلمسازی نشان می دهد که دغدغه ی جلب نظر سلیقه ی سرمایه گذاران همواره دیکته ی پنهانی بوده تا فیلمسازان جبراً از حوزه ی اندیشه و نگاه انتقادی شان فاصله بگیرند. این تحکم اقتصادی گرچه به ظاهر حیات فیلمساز را تضمین می کند اما در جهت دیگر منجرب به عقیم شدن او در مقام هنرمند می گردد.

در ارزیابی تولیدات سینماگران معاصر افغانستان هر چه وجوه استقلال در روند تولید را می شود به تناوب نشانه گذاری کرد به همان اندازه بهره نجستن از عنصر ” استقلال در معنا ” را می توان عاملی دانست در جهت تهی وارگی و سفارشی بودن اکثر ساخته ها ؛ چرا که سینمای مستقل پیش از هر متر و معیاری در لحن هنری یا اجتماعی خویش از مفاهیم منحصر به خود فیلمساز تبعیت می کند. خودکفایی از نظر مالک بودن ابزار تولید صرفا یکی از اضلاع این جریان سینمایی به شمار می آید و دوری جستن از تقلیدهای فرم ساختاری در فیلمنامه – کارگردانی مشخصه بارزتری است که اساس هویت مندی بصری فیلمساز را تشکیل می دهد.

هر چند بی اعتنایی به نگاه جشنواره ها و چشم پوشی از سلیقه ی رو به ابتذال اغلب تماشاچیان عامه دایره ی تولید را برای این دست از سینماگران تنگ تر می سازد، لیکن این ها مهم ترین مواردی هستند که باعث می شود فیلمساز مستقل دو پله از جامعه ی خود پیشگام تر باشد و هدف های جدیدی را برای درمان یا کشف مسائل از چشم پوشیده نشانه بگیرد.

با این همه هویت معنایی فیلمساز مستقل معاصر افغانستان چرا جلوه ی کارآمدی ندارد؟ این خلاء را از کجا بایستی تامین کرد؟
گستردگی شبکه های جمعی و مصرفی شدن سبک های زندگی در جوامع پیشرفته و در حال پیشرفت، نسل به نسل خطر فقر تفکر و ترس از تجربه اندوزی را میان فیلمسازان جوان شایع ساخته طوری که دیگر قادر نیستیم پرورش مولفه های جهان خاص یک هنرمند را در آثارش ردیابی کنیم. پیرو همین جریان جهانی فیلمساز جوان افغان بی بهره از دانش مسلکی قبل از اینکه به درک واضحی از جامعه ی بعد از جنگ موطنش دست یابد یا آسیب های بعد از مهاجرت به غرب را به مطالعه بنشیند، دوربین به دست متاثر از هیجاناتی که در آن زندگی کرده دست به تولید ساخته هایی مصنوعی، توریستی و اگزوتیک (غریب گونه) زده تا سودای حضور بر فرش قرمز را به حقیقت مبدل کند.

با تاسف نود درصد جشنواره های جهانی نیز با خواستگاه سیاسی ای که دارند می خواهند پذیرای چنین تصاویر آشفته و عقب مانده ای از اجتماع ما باشند. در سال های متاخر بی تردید فیلم های کوتاه و بلندی هستند که صاحب تصویر و بیانی مستند از افغانستان امروز باشند لیکن اقلیت آنان هیچگاه منتج به جریان سازی نگشته اند.
اگر فیلمسازان معاصر ما بپذیرند که شکل دادن مافیا برای به دست آوردن پروژه های نهادهای خارجی، شرکت در جشنواره های بین المللی به قصد جذب سرمایه و یا پناه آوردن به تلویزیون جهت ساخت سریال های سفارشی هیچ یک آینده ساز هویت سینمایی مخدوش ما نیست، آنگاه فرصتی مغتنم می آید تا در جستجوی طرح های جایگزین به مشورت و برنامه ریزی روی بیاورند.

به زعم نگارنده امری که می بایست توجه فیلمسازان جوان را معطوف خود بگرداند تقویت استواری برای دانش اندوختگی لحظه به لحظه در حوزه ی مسلکی سینما و رهایی از فرستادن تجربه های خام دستانه شان به جشنواره های خارجی درجه سوم است. هنگامی که استادهای دانشکده های سینمایی به دلایل مختلفی هنوز با سینمای هنری ارتباط نگرفته اند طبعا در صنف های درسی تعریف درستی از سینمای مستقل – سینمای اندیشه به محصل تازه نفس ارائه نمی شود و چالش یادگیری بیشتر، در ذهن و دل دانشجویان شروع نشده خاتمه می یابد.

مسئله ی به روز شدن منابع درسی و روی کار آمدن شیوه های تدریس نوین سینمایی رسالتی است که بر دوش فیلمسازان معاصر نیز باید سنگینی کند. سینمای افغانستان و نسل جوان آن قریب به یک دهه است که از سینمای آماتور به سینمای حرفه ای گذر نکرده و این توقف قاعدتا در فقر دانش نوشتاری و تئوریک اهالی آن ریشه دارد. سینماگران معاصر مادامی که به امر نقد و تحلیل عناصر سینمایی همت نورزند و سالانه تقریباً ده اثر ترجمه شده سینمایی را روانه ی کتابخانه ها نکنند نمی توانیم از دولتی که امور فرهنگی اولویت چندمش است انتظار داشته باشیم تا بنیان نوینی را طراحی کند. طبعاً گام بعدی باز تعریف مدیریت سینمایی می باشد که پیش از ارتقای سطح دانش جمعی سینماگران جوان آرزویی دست نیافتنی ست.

, , ,
Share:

ارسال یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته بندی ها.

آمار سایت

  • 0
  • 5
  • 21,084
  • 517